تبليغاتX
یه مشت مرده شور
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
 

-          نام؟

-          مرده شور

-          شهرت؟

-          بی خیال

-          اسم مستعار؟

-          ل***

-          سن؟

-          16.5 ساله از تهران با تشکر از خانم رفیعی

-          انگیزه؟

-          رها شدن از دست ه یه موجود که به سیریش گفته زکی ، غیر ه قابل ه تحمل ه انگل ه ...(حیف که زن و بچه ی مردم از این جا رو می شن)

-          آلت ه قتاله ؟

-          ناخن

-          زمان قتل ؟

-          ساعت  آخر ه سه شمبه

-          مکان قتل ؟

-          کلاس 302

-          شرح ه حادثه ؟

-          هوا خیلی گرم بود . من عرق کرده بودم . او نیز . میز آخر بودم . او جلوی من بود . خوابم میامد . او هشیار بود . دی شب نود دیده بود تا دو . او دی شب خوابیده بود (ساعت ه نه بعد از مراسم ه مسواک و جیش و بوس و  اینا !) . پرده نداشت کلاسمان . آفتاب مستقیماً در چشمانم بود . اما او در سایه . دوست داشتم بخوابم . اما صدای وز وز ش اذیتم می کرد. بلا نسبت ه شما صدای مته می داد . گویی احیا شده بود . در مورد ه هر صحبت نظری داشت بس قلمبه . لب خندش که هر از چند وقتی بر می گشت و من را می نگریست آزارم می داد . همان موقع بود که نصمیم را گرفتم . زندگی نکبت بار را به هبچ انگاشتم . ناخن هایم بلند و سیاه بود (بسوزه بابای گردوی سبز ه تازه ی خوش مزه ی خوش عطر !).

-          از کارت پشیمونی؟

-          نه .

-          خوش حالی؟

-          مث ه خر.

-          در دفاع از خودت چی داری بگی؟

-          بنده ی عشم از هر دو جهان آزادم .

-          نام مقتول ؟

-          ق   م   ب    ر   ی  .

 

حکم ه دادگاه :

با توجه به این که مرده شور ه بی خیال مشهور به ل*** خدمتی به جامعه ی بشریت کرده که ما سال های سال باید بدوییم که جبرانش کنیم ، حالا همه با هم تکرار کنین :

لات و لات و لات و لاتیم / ما خاک ه زیر ه پاتیم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:28  توسط یکی از مرده شورها  | 

 

السلام علیکن و علیکم ( الخانم ها مقدم )

انا میت شور بی خیال

انا مسرورٌ بعلل المختلفه و العدیده

انا وانتد لکاتبه بات الفیریز الصف الکامفیوتر واز داغون بشدت .

انا موجود فی بیت الخاله ای مع سیستری یعنی میت شور بوقلمون صفت الان . هذه السیجوایشن جید و لذیذ و حالی وحولی الخیلی .

هذه الیوم یوم الثانی شنبه و هذه لزمان  11 فی صباح. یعنی : میت شور زیگیل . میت شور شرور و میت شور  ذلیل میت  موجودون فی المدرسه . الخوش البگذره الخیلی مع خانم رفیعی ان شا الله.

لی جو البارد والخنک و تلفیزیون و آذوقه الخیلی و ناهار اللذیذ الان .

قلوبکم حارق ان شا الله .

الکاری النداری ؟

البای البای ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:5  توسط یکی از مرده شورها  | 

ما در فرهنگ درس می خوانیم. نمونه دولتی فرهنگ.چه اهمیتی دارد؟اتفاقا دارد.اگر بدانید که تمام بدبختی های ما از این پیشوند کذایی شروع می شود به اهمیتش پی خواهید برد.

ما در فرهنگ درس می خوانیم.ما در جایی درس می خوانیم که از در ودیوارش بوی رقابت می آید.رقابت که نه حسادت.ما در جایی درس می خوانیم که آدم هایش به خاطر ۰.۲۵ غلط اشک می ریزند.البته تقصیر آنها نیست.نمی دانم.شاید می ترسند معدلشان ۱۹.۹۹ شود!حسادت کلمه ای که در قالب فرهنگی ما معنا پیدا می کند.کلمه ای که در وجود تک تک آدم ها نفوذ می کند.بی بروبرگرد.حتی به دل صمیمی ترین دوستت!آن هم فقط به خاطر یک نمره کذایی.

در جایی که ما و چند نفر دیگر که روی هم تعدادشان به اندازه ی انگشتان یک دست نمی شود رکورد داریم.ما رکورد شکسته ایم.از این جهت که تا به حال برای نمره گریه نکرده ایم.چه کار خارق العاده ای.

ما در جایی درس می خوانیم که خدا نکند سهواْ یک تقلب غلط برسانی.آن وقت دیگر کارت با کرام الکاتبین است.

ما در جایی درس می خوانیم که همه به هم مضنون اند .همه به هم شک دارند.ناظمی که هر وقت نگاهت می کند به خودت شک می کنی.ناظمی که هر وقت می خواهی با او حرف بزنی در تک تک اجزای صورتت دقیق می شود الا چشم هایت.تقصیر او نیست.فقط می خواهد بفهمد که خدای نکرده در صورتت دستی، پایی چیزی نبرده باشی!

ما در جایی درس می خوانیم که هر لحظه منتظری به خاطر نیم نگاهی به ورقه بغل دستی احضارت کنند.فقط کافیست حرف کم کردن انظباط پیش بیاید.همه ی دوستی ها رنگ می بازد!ایمان ها هم.و تو نمی دانی چه کسی با این سرعت بی سیمش را روشن کرده و.....!

ما در جایی درس می خوانیم که تا صبح پایت را در مدرسه می گذاری سوال پیچت می کنند تا ته و توی ساعات و نحوه درس خواندنت را دربیاورند و خودشان هم عاجزانه قسم می خورند که هیچی نخوانده اند و تو باید ملتفت باشی که بیشتر از 5ساعت درس نخوانده اند.آن ها فقط بلدند اين خرهاي بيچاره را شلاق بزنند.(خر مي زنند ديگر)در جايي كه همه هميشه براي همه انواع پرسش ها آماده اند و توي ناآماده نكند كه دم از لغو امتحان بزني.غلط مي كني.نزديك است خورده شوي.مگر از جانت سير شده اي؟

ما در جايي درس مي خوانيم كه آدم هايش كم وبيش كتاب خوانند.جايي كه آدم هايش كمتر‍«روزهاي زندگي»مي خوانند و بيشتر«همشهري جوان» و«چلچراغ»(البته به طرح جلدش هم كم بستگي ندارد) بماند كه خواندنش هم خيلي وقت ها فقط براي به رخ كشيدن است.خواندني كه هيچ تاثيري روي وجودت نداشته باشد چه خواندني است؟تو هماني كه هستي كه بودي.همان بهتر كه نخواني.

ما در جايي درس مي خوانيم كه آدم هاي تك بعدي دوروبرمان كم نيستند.آدم هايي كه فقط قصد منقرض كردن نسل خران را دارند!همين كه 20 بگيرند كفايت مي كند.اطلاعات عمومي كيلو چنداست؟

ما در جايي درس مي خوانيم كه آدم هايش ادعا دارند.جايي كه خدا نكند يكي بداند تو معني يك كلمه را نمي داني.اتفاقاْ يك جوري همان را در حرف هايش مي گنجاند تا ازش بپرسي كه جالا اين يعني چه؟و چه افتخاري مي كند هنگام توضيح دادن!آره.اين جا همه مدعي اند.مدعي آدم بودن،مدعي كتاب خوان بودن، مدعي ايمان.اين يكي واقعاْ نوبر است.آدم هايي كه بد جوري به چادرشان مي نازندوتوي غير چادري را كافر مي دانند!

ما در جايي درس مي خوانيم كه معلم هايش از اولين دقيقه ي ورودشان توي سرمان مي زنند كه درسمان عقب است!جايي كه با انواع تست و آزمون و مزخرفات اين شكلي خفه مان كردند.

ما در جايي درس مي خوانيم كه نفس كشيدن در آن سخت است.اينجا دوستي معنا ندارد.همه هم كلاسي اند.

ما در جايي درس مي خوانيم كه آدم هايش هميشه در حال پرت شدن هستند.از اين ور پشت بام يا از آن ور.اينجا هيچ كس متعادل نيست.

ما در جايي درس مي خوانيم كه............

راستي فرهنگ جان صادقانه بگويم،گولمان زدي.با آن رتبه هاي تك رقمي ات و ما چه قدر ساده بوديم كه گول توي فريبكار را خورديم.شايد تو هم تقصيري نداشته باشي.كرم از خودمان است.

آخر فرهنگ جان به چيت دل خوش كنيم؟به معلم هاي مجربت؟(معلم هايي كه گاه و بيگاه بنيان گذار مي شوند.بنيان گذار مكتب سمبليسم(به فتح ب))به رتبه هاي تك رقمي كنكورت؟به سقفي كه دارد روي سرمان خراب مي شود؟به اينكه صاحبت حداد عادل است؟به اين كه قرار است احتمالا ما هم نخبه شويم؟راستي اين ها ارزش ديوانه شدن را دارد؟اين ها اصلاْ ارزش دل خوش كردن دارد؟

فرهنگ جان ازت امان مي خواهيم.امانمان بده و به جوانيمان رحم كن.احتمالاْ ما هم دانشجو خواهيم شد. فكر كنم آنجا هم زمان براي ديوانه شدن هست.آنجا هم ميشود خنگ شد.آن جا هم...........

اين هايي را كه نوشتيم با لحن طنز نخوانيد اين ها همه درد است.درد نمونه بودن.گفتم كه تمام بدبختي هاي ما از اين پيشوند كذايي شروع مي شود.

                                                                 مرده شوران زيگيل و ذليل مرده
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:27  توسط یکی از مرده شورها  | 


چه حسی پیدا می کنی وقتی کسی که باهاش ساعت 9 قرار داشتی بگه ساعت 11 میاد ؟ به این ها اضافه کن این رو که تو ساعت 7:45 برسی !!!! مگر چقدر مگس هست برای پروندن ؟ الاف بودن تا چه حد ؟
جاتون خالی ما الان در یک جای مملو از علف نشستیم ! اما کم کم داریم درخت هایی رو هم زیر پامون رویت می کنیم . آره زیر پامون علف سبز شده . چه علف هایی ! راستی مگه چقدر طول میکشه یه جا بشه مزرعه ؟ این همه ساعت انتظار بس نیست ؟ بهتون توصیه میکنم اخر هفته محض متر کردن خیابون ها هم که شده یک سری به اینجا بزنید .خیابون افریقا - خیابون گلشهر - صندلی روبروی آی تک (همشهری جوان) . با علف های سبز شده در زیر پای ما چه ویویی پیدا کرده !
مرده شور بی خیال هرکی رد میشه میگه: اون یارو .   ما :کدوم ؟  بی خیال :همون دیگه !
هر کی رد میشه به چشم اراذل نگاهمون میکنه . اقای ناظم بکایی سه بار میاد و میره ،اقای حاجی پروانه و جباری هم .اما ما کماکان نشستیم تا هیاهو بیاد .اخر ساعت 11:30 اعتماد به نفسمون فوران میکنه و خودمون میریم بالا.
احساس آب شدن می کنم .مثل سگ از اومدنم پشیمونم  . دارم توی دلم هر چی بد وبیراه بلدم نثار هیاهو می کنم . اخه دماغ سوختگی تا این حد . اول اصلا تحویلمون نگرفتن .انگار اصلا از رفتنمون خبر نداشتن . راستش یک کمی سرد بودن. نشستیم و اقای ناظم بکایی هم . شروع کرد درباره ی مجله حرف زدن . هنوز یخمون باز نشده بود.هنگ کرده بودیم.مسخرمون کرد .گفتش حتما برای بازدید علمی اومدیم ! (چون شاید از بقیه ی خوانندگانشون کوچکتریم ). نشسته بود و انگار داشت ازمون بازجویی می کرد . بالاخره هیاهو اومد . اومد و ما رو از این مخمصه نجات داد . همه اومدن و حرف زدنمون جدی شد. البته خشک نه .انتقادها شاید تکراری بود .اما جواب گرفتن رو در رو حال دیگه ای داشت. مرده شور بی خیال هم این وسط اظهار وجود می کرد و از طرف اقای رضایی انتخاب شد به عنوان سخنگوی همشهری جوان! البته نهار هم دعوتش کردن اما تعارف بود اون هم از نوع شاه عبدالعظیمیش .کلی هم درباره ی رفتن نویسنده ها و اومدن جدیدها بحث کردند .
جالبش اینجا بود که وقتی یکی از خانم ها داشت درباه ی اینکه صفحات ورزشی از وقتی که اقای شادمانی اومده ضعیف شده حرف میزد که یک دفعه پی برد ای دل غافل اون اقایی که کمی اون طرف تر نشسته مهدی شادمانی بوده! مرده شور ذلیل مرده اما اون وسط لال مونی گرفته بود و حرفاش رو نزد و الان دچار مرض غمباد شده . جالبش این بود که از ما اسم وبلاگمون رو پرسیدن و ما شرمگینانه گفتیم :مرده شوران .
سه ساعت گذشت بدون اینکه اصلا حسش کنیم . خیلی صمیمی تر از اون چیزی بودن که فکر می کردیم .
خیلی گرمتر از نگاه اول.
دیگه از اومدنمون پشیمون نبودیم . حتی مرده شور بی خیال که اول داشت با نگاه هاش می خوردتم (اخه من پیشنهاد داده بودم بریم ).به قول یکی از خانم ها حداقل تونستیم یه تصویر متحرک از نویسنده های مجله ببینیم.
خیلی خوب بود .
مرسی هیاهوی عزیز
                                                                                                          مرده شور زیگیل
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:32  توسط یکی از مرده شورها  | 



چند وقتی میشه که نمی دونیم دقیقا می خوایم چیکار کنیم . هر وقت یک مسئله ی خنده دار و جالب توی کلاس پیش میاد به هم یادآوری می کنیم که یادت باشه یه پست درباره ی این بنویسیم و حتی خیلی وقت ها همون موقع شروع می کنیم به نوشتن و بی خیال درس و معلم میشیم . وقتی پارسال تصمیم گرفتیم که یک وبلاگ درست کنیم می خواستیم توی اون درباره ی فوتبال بنویسیم اما کم کم از اون هدف اولیه فاصله گرفتیم و شدیم ترکیبی از فوتبال با بقیه ی چیزها . من به شخصه دیگه علاقه ای ندارم که از فوتبال بنویسم .این به این معنی نیست که من از فوتبال بدم میاد اتفاقا درست برعکس.اما به نظرم نوشتن خبرهای فوتبالی تکرار بدیهیات است . از اون جهت که هر کدوم از این خبرها چندین و چند بار از تلویزیون و رادیو پخش میشن و برای ما که تازه بعد از سه چهار روز یادمون می افته که وبلاگی وجود داره نوشتن از این چیزها واقعا نوبر است .پس سعی کردیم و می کنیم که نوشته های فوتبالیمون بیشتر بیان همون احساسات شخصی خودمون باشه . ( اون پست باخت چلسی یادتون هست؟)
توی نظرهای پست قبلی مهدیه ازمون خواسته بود که از دغدغه های ذهنیمون بنویسیم . اتفاقا من هم اول با پیشنهادش موافقت کردم . اما یک دفعه یادم اومد که اینجا یک وبلاگ گروهیه و توی یک وبلاگ گروهی نوشتن حرف دلت یک مقداری سخته ( یا شاید برای من اینجوریه چون ما خیلی با هم فرق داریم یا حداقل من این جوری احساس می کنم )و اگر می خوایم مطلبی رو بنویسیم باید بقیه هم راضی باشند . از طرفی هر کدوم از ما وبلاگ شخصی داریم که می تونیم دغدغه هامون رو اون جا مطرح کنیم ( شک دارم البته) و پیدا کردن دغدغه ی مشترک بین چند نفر با این همه فرق یک کمی شاید غیر ممکن باشه . پس نقطه ی مشترک ما شاید همون اتفاقات تلخ و شیرین مدرسه هستن . اتفاقاتی که شاید یک کمی شخصی باشند و در دایره ی درک همه ی غیر فرهنگی ها جا نشوند . ( البته قصد توهین به اون چند نفر خواننده ای که از هم کلاسی های ما نیستند رو ندارم منظورم اینه که شاید بعضی وقت ها خاطرات ما برای شما یک کمی گنگ باشند و البته مسخره ). اما این اتفاقات چیزهایی هستن که چندین سال بعد برای ما خاطره میشن پس چه اشکالی داره اون ها رو یک جایی ثبت کنیم ؟حتی اگر چندان هم خونده نشن و نظرهامون هم بعد از گذشت یک سال کمتر از ده باشن که اتفاقا نصف بیشترشون هم برای دوست های حقیقی مون باشن و نه مجازی .به هرحال این ها دوره ای از زندگی ما رو می سازن و چه خوب و چه بد باید پشت سرشون بگذاریم و یک روزی خوندن همین نوشته ها شاید یک کمی ما رو قلقلک بده .( مهدیه دیگه نمیتونی این رو انکار کنی ).
 گفته بودم که اینجا شاید همان دفترچه خاطرات مشترک ما باشد .
پی نوشت :هر وقت دغدغه ی مشترکی پیدا کردم قول میدم ازش بنویسم . حتی تو مهدیه خودت میتونی شروع کنی . اگر خواستی اصلا می تونی مرده شور باشی.
پی نوشت بی ربط :مهدیه عزیز شرایطت رو درک می کنم اما بدون که ما (من) هم روزگاری بهتر از تو ندارم .اما بعضی وقت ها انگار مجبورم به بعضی چیزها تظاهر کنم . و گر نه ...
راستی نظر شما درباره ی حرفام چیه؟
                                                                                                  مرده شور زیگیل

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 9:38  توسط یکی از مرده شورها  | 

سلام

می بینین که بعضی وقتا مثل الآن هی زرت زرت آپ می کنیم و به همدیگه مهلت نمیدیم بعضی وقتا هم به ندرت آپ می کنیم که سعی می کنیم حتی الامکان آپ رو گردن همدیگه بندازیم.راستش یه دلیل کم آپ کردن نظرات وبلاگ بود.از اونجایی که ما انقدر زیاد خواننده و نظر داریم نمی دونیم از خوشحالی چی کار کنیم.ولی متاسفانه خواننده های ما عادت بدی که دارن این که نظراتشون رو تو دلشون میگن و و وبلاگ منعکس نمی کنن.ما هم به همین دلیل تصمیم گرفتیم به نظرات توجه نکنیم و هر موقع عشقمون کشید آپ کنیم(اصلا گور بابای نظر)

بازم پست این دفعه راجع به مدرسه اس.من دوست نداشتم راجع به مدرسه بنویسم ولی خوب چی کار کنم این ۲روزی که مدرسه میریم کل زندگیمون رو تحت تاثیر قرار داده.یکی ازدلایلی که دوست نداشتم راجع به مدرسه بنویسم این بود که گفتم با این تعاریف ما خدای نکرده یه وقت حس کاذب دلتنگی برای مدرسه به شما دست میده و چه بسا فکر کنین ما تو چه بهشتی هستیم.بگذریم.حالا ماجرای این دفعه

ساعت:۸ (دقیقا لال شم اگه یه دقیقه این ور اون ور گفته باشم)                                                    

مکان:دبیرستان فرهنگ کلاس ۳۰۱

زنگ:زبان و ادبیات فارسی

افراد حاضر:من و مرده شور آب زیر کاه.(البته افراد دیگه ای هم هستن ولی مرده شور نیستن.)

افراد غایب:مرده شور زیگیل(اون موقع مفقودالاثر بود ولی الآن همه می دونن که اتوبوس دیر اومده بوده و ایشون کلا از اومدن به مدرسه منصرف شدن)مرده شور شرور(کلا با غیبت حال می کنه و یه درمیون مدرسه میاد.پارسال تابستون کلا ۳جلسه اومد)

از مرده شوران بوقلمون صفت و بی خیال هم خبری در دست نیست.نامبردگان در کلاس ۳۰۲ هستن و تا زنگ تفریح از آنها بی خبریم.

من ومرده شور آب زیر کاه داریم تمرین های زبان فارسی رو که دبیر محترم دادن حل می کنیم ولی افسوس که به هیچ نتیجه ای نمی رسیم.البته معلم محترم فرمودن:اگه یه غلط داشته باشین خیلی بده. من و مرده شور آب زیر کاه مشترکا به این نتیجه می رسیم که سال بعد کنکور ادبیات و زبان فارسی رو ۱۰۰ می زنیم.مدتی می گذره.مرده شور آب زیر کاه یهو معلم رو صدا می کنه و ازش سوالی می پرسه. به نظر می رسه معلم به عقل مرده شور آب زیر کاه شک کرده.وی با حسی ترحم انگیز به مرده شور آب زیر کاه غلطشو گوشزد می کنه.وقتی معلم دور میشه به اب زیر کاه میگم:این چه کاری بود؟ میگه هیچی همین طوری پرسیدم ببینم چی میگه!

با خودم فکر می کنم:پروردگارا همه بیماران اسلام را شفا بده!

مرده شور ذلیل مرده

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:3  توسط یکی از مرده شورها  | 


اینجانبان تصمیم گرفتیم که یک مرده شور دیگر به جمع مرده شوران سابق بیافزاییم تا شاید دیگر مرده شوران باانجام این اقدام انتحاری به یاد بیاورند که مرده شورانی دارای وجود خارجی می باشد و اقدامی درراستای برخواستن دود از آنجانبان صورت گیرد .
ما یعنی پدر و مادران مرده شوران، این قدم نو رسیده را آب زیر کاه نامیدیم که عنوانی است بس سزاوار و
 شایسته ی شخص وی . از آن جهت که نوزاد مذکور به انجام اعمال آب زیر کاهانه در انظار و مجامع عمومی شهرت دارد. بماند که تمام مرده شوران یک جورهایی این عنوان آب زیر کاهی را یدک می کشند جز شرور بینوا که بهره ای از بوقلمون صفتی و سیاست نبرده است و در این راستا اولین شخصی است که توسط معلمان شناسایی می شود.
امیدوارم طفل یاد شده دارای قدمی مبارک باشد و ورودش سرشار از یمن و برکت برای این وبلاگ فلک زده باشد و حداقل به بعضی ها تکانی بدهد . (امیدوار باش امید چیز خوبی ست)
والسلام
                                                                                                 مرده شور زیگیل
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:9  توسط یکی از مرده شورها  | 

دوباره سلام !
قرار بود چند وقتی نباشم اما دیدم ننوشتن که چیزی رو درست نمی کنه پس من دوباره اومدم .
هفته ی پیش تو مدرسه یه اتفاقی افتاد که قلب ما برای لحظاتی دچار ایست شد اما پس از مدتی خودش سر عقل اومد و نگذاشت که ما جوون مرگ بشیم :
این ذلیل مرده بعضی وقت ها احیا میشه .یعنی یک جورهایی تصمیم می گیره اهنگ های جدید گوش بده اون هم از نوع رپ . پس مرده شور شرور براش دیکس رپ میاره .(اخه بگو اهنگ قحطیه این دیوون بازی ها رو گوش میدی والا به خدا ) این عقل کل هم سی دی مذکور رو لای کتاب ادبیاتش قایم می کنه (احتمالا قحطی جا اومده بوده ).
حالا الان زنگ اول:
معلم ادبیات میاد تو .یه کم جذبه داره(فقط یه کم!درحدی که میگه اگه پسر بودید از کلاس میانداختمتون بیرون )
شروع می کنه به درس پرسیدن . می رسه به اسم من . یه لغت می پرسه . بله ؟ نمیدونم چون کتابم قدیمی بوده . میگه کتابت رو بده از همون ازت بپرسم . اما در همین حین این ذلیل مرده یه دفعه ذوق زده می شه و کتابش رو میده .وای! سی دی کوشی ؟  لای کتاب ! این رو ذلیل مرده میگه .من هم وایسادم تا ازم درس بپرسه و وقتی نگام به اون کتاب میفته که یک طرفش باد کرده نمی دونم چرا خندم می گیره . نفسها تو سینه حبس شده . اگه بیفته ......... چی میشه . حتی اگر اقای معلم لطف کنه و لو نده (بعید به نظر می رسه البته ) اون قدر خبرگزاری تو کلاس ما زیاد هست که شکار لحظه ها می کنن و اناتین (جمع مکسر انتن!)هم  بی سیم هاشون رو روشن می کنن و بعد در عرض ایکی ثانیه کل کادر فنی مدرسه از موضوع با خبر میشن و ...
اما خدا بهمون رحم کرد . سی دی مورد نظر افتادنش نیومد و توی کلاس به اون گرمی هم بادی نبود که کتاب رو ورق بزنه و ...
درس پرسیدنش که تموم شد ، رفتم و کتاب رو خیلی اروم ازش پس گرفتم.
اب از اب تکون نخورد .فقط این قلب های ما بود که به دهانمان نقل مکان کرده بود.
               
                                                                                                           مرده شور زیگیل
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:25  توسط یکی از مرده شورها  | 

شاید یک چند وقتی اینجا ننویسم
شرمنده
برام دعا کنید
 فعلا تا بعد
 مرده شور زیگیل
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:36  توسط یکی از مرده شورها  | 

سلام

با کمال تاسف باید اعلام کنم ومدارس باز شدند البته فکر نکنید خدای نکرده ما تجدید آوردیم نخیر بلکه ما به این جهت به مدرسه میریم که برای سال بعد آممادگی لازم رو کسب کنیم.اولین خبر خوش مرتبط با کلاسای تابستونی تعطیلی ما ساعت ۲ بود که باعث شد ما رسما بال دربیاوریم وبه آسمان پرواز کنیم. دومین خبر خوش مرتبط با کلاسای تابستونی برپایی کلاسای فلسفه و منطق بود که بهترین توصیف در این مورد رو یکی از بچه ها گفت:معلمش مثل جوجه اردک زشته!بعد از تحمل یک ساعت ونیمی درس شیرین منطق درس شیرین تر عربی شروع شد ولی متاسفانه من چیزی ندارم که دربارش بگم.بعد درس فلسفه با همون معلم شروع شد ودرسمون درباره احمقایی سوفسطایی نام که فکر میکردن سوفیستن(دانشمندن)مرده شور زیگیل هم به خاطر یه سری عقایدش بهش لقب سوفسطایی دادن. بعد از اون جالب ترین کلاس یعنی ریاضی۳ شروع شد و معلمی که کرکر خنده بود البته نه اینکه بگه بخنده و جلف بازی دربیاره بلکه حرکاتش جالب بود مثلا خطی کشید و به ما گفت با زدن فلان قدر تست میاین اینجا(یه جایی وسط خط رو نشون میداد)یا اینکه وقتی داشت می گفت کدوم گاج رو بخرین و کدوم قدیمی تره گفت قدیمیه اسم من روشه(می خواست بگه من مولف گاجم)و دیگه اینکه مارو دانش پژوه خطاب می کرد.

تا اینجا مربوط به ۲شنبه و اولین روز بود حالا میرسیم به ۳شنبه و روز دوم:

اول که وارد کلاس شدم دیدم معلم اومده و با خودم فکر کردم چه زود!بعد که نشستم و نگاه دقیق تری انداختم دیدم به!چه هیبتی نگاش آدمو خشک می کنه.نوع حرف زدنش هم ما رو یاد خطببه های نماز جمعه مینداخت.بهد از مدتی کاشف به عمل آمد که ایشون دبیر ادبیات و زبان فارسی هستن و میخوان کارشونو با زبان فارسی شروع کنن.ما که اولین خبر خوش ۳شنبه رو شنیدیم سریع بالهای هم دیگه رو قیچی کردیم که یه وقت وسط کلاس بال در نیاریم.خلاصه شد زنگ دوم و کلاس دوره ریاضی۱ شروع شد معلم محترمه(تنها دوتا از معلمای ما از جامعه نسوان هستند دوره ریاضی۱ و فلسفه منطق)قدرت اداره کلاسو نداشت درنتیجه هر ۵ دقیقه یکی می رفت که بگه کولر رو روشن کنن کولری که خرابیش برای ما محرز شده بود بالاخره برامون یه پنکه آوردن که نمی چرخید و معلوم نبود بادش کجا می زنه.شد زنگ سوم و دیدار دوباره ما با معلم مهربون زبان فارسی که وقتی وارد کلاس شد ما داشتیم درباره گرمای هوا غرغر می کردیم اونم درحال که تو گرمایی که آدمو آب پز می کرد کتشو پوشیده بود گفت گرم نیست که !این حرفش به پنکه بر خورد و سوخت!هیچی دیگه با هر بدبختی بود شد زنگ آخر و معلم گلوله نمک زبان وارد شدو شاگردای جدید هم بهش میخندین و باعث میشد کیف کنه!

                        برای اونایی که میگن کم می نویسی

                                                                   مرده شور ذلیل مرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:5  توسط یکی از مرده شورها  |